تبلیغات
من و تو ...
 
درباره وبلاگ


یادم باشد حرفی نزنم که
به کسی بر بخورد...
نگاهی نکنم
که دل کسی بلرزد...
راهی نروم
که بیراه باشد...

مدیر وبلاگ : سمانه ....
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
من و تو ...
برای رسیدن به توست که پرواز میکنم ، نکند قفس باشی !




 اری....گاهی اوقات عاشق می شویم

وطوری عشق می ورزیم که گویا معشوق پاره ای از تنمان شده

و هر لحظه او را به خود نزدیکتر میبینیم به طوری که همه ی اینده

ی خود را در وجود او خلاصه کرده و حتی گاهی اوقات زندگی بدون

او را بدتر از جهنم میبینیم و گاهی اوقات دلمان انقدر برایش تنگ

میشود که می خواهیم او را از رویاهایمان بیرون کشیده

و در دنیای واقعی در اغوش گرفته و به اندازه ی تمام عمر

گریه کنیم.......





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 24 آذر 1391 :: نویسنده : سمانه ....
نظرات ()
 وقتی تو نیستی زمان میمیردو نگاه من همچنان بر در باقی است

که ایا تو از ان وارد میشوش؟.....

ایا این چشمان منتظر برق نگاه زیبای تو را خواهد دید و ایا این

دستها دستهای پر محبت تو را لمس خواهد کرد و ایا این بغضی

که در سینه هست میترکد و اشکهای سینه ام را سیراب میکند

و ایا............؟

و بگو با کدامین اشک می ایی تا چشمانم را بدرقه ی راهت کنم.

                شیشه ی پنجره را باران شست

                از دل من اما.........چه کسی

                نقش ترا خواهد شست؟





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 24 آذر 1391 :: نویسنده : سمانه ....
نظرات ()



مینویسمت…

” تو ” را میان اصطحکاک مداد و کاغذ

گیر خواهم انداخت

شاید اینگونه بشود تو را

” تجربه ” کرد…!!!

برای تویی که قلبت پـاک است…

برای تو می نویسم……..

برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست…

برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست…

برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست…

برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد…

برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است…

برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی…

برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی…

برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است …

برای تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است….

برای تویی که قلبت پـاک است…

برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است…

برای تویی که عـشقت معنای بودنم است…

برای تویی که عـشقت معنای بودنم است…

برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است…

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است……….

دوستت دارم تا ……..!

نه…!

دیگر برای دوست داشتن هایم تایی وجود ندارد

بی حد و مرز دوستت دارم





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 24 آذر 1391 :: نویسنده : سمانه ....
نظرات ()
همه خندیدن و رفتن، تنهایی خیلی بده هوای گذشته ها دوباره به سرم زده دو سه ساعت بیخیالی گاهی میچسبه بهت وقتی مهمونا میرن، میرسی جای اولت کسی جاتو پر نکرده، نمیخوام بگم بیا باید عادت بکنم، بعد تو به خاطره ها باید عادت بکنم به در و دیوار خونه کاری که من میتونم اما دلم نمیتونه آخرین شمعِ رویِ کیک تولدت منم آرزو کن و حالا بیا خاموشم کن دیگه هیچ حرفی از عشقمون واست نمیزنم خیلی بی سر و صدا تو هم فراموشم کن آخرین شمعِ رویِ کیک تولدت منم آرزو کن و حالا بیا خاموشم کن دیگه هیچ حرفی از عشقمون واست نمیزنم مثل تموم آدما تو هم فراموشم کن




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 24 آذر 1391 :: نویسنده : سمانه ....
نظرات ()
یك روز یک پسر کوچولو که می خواست انشا بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟

...
پدرش فکر می کنه و می گه :بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی
من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه
من تعیین می کنم..
مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره میکنه.
کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه وهیچی
نداره.
تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی..
داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است.
امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفتشون که اون رو بیدارکنه، می بینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده .....؟؟؟؟ میره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیه؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چیه:
سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده، درحالی که جامعه به خواب عمیقی فرورفته
و روشنفکر هر کاری می کنه نمیتونه جامعه رو بیدار کنه، در حالیکه نسل آینده داره توی كثافت دست و پا می زنه.................




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 24 آذر 1391 :: نویسنده : سمانه ....
نظرات ()


برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب رجوع بفرمایید.


ادامه مطلب


نوع مطلب : سرگرمی، 
برچسب ها : نظررررر یادت نرهااا،
لینک های مرتبط :


جمعه 24 آذر 1391 :: نویسنده : سمانه ....
نظرات ()


 ****** حدس *****

و حدس می زنم شبی مرا جواب میكنی

و قصر كوچك دل مرا خراب میكنی

سر قرار عاشقی همیشه دیر كرده ای

ولی برای رفتنت عجب شتاب میكنی

من از كنار پنجره تو را نگاه میكنم

و تو به نامدیگری مرا خطاب می كنی

چه ساده در ازای یك نگاه پك و ماندنی

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میكنی

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

تو كمتر از غریبه ای مرا حساب میكنی

و كاش گفته بودی از همان نگاه اولت

كه بعد من دوباره دوست انتخاب می كنی





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : مریم حیدر زاده، http://daryai-bekaran.blogfa.com/،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 آذر 1391 :: نویسنده : سمانه ....
نظرات ()

من چیستم ؟

 

من چیستم

افسانه ای خموش در‌ آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

رازی نهفته در دل شب های جنگلی

.

من چیستم ؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار

.




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : دکتر علی شریعتی،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 آذر 1391 :: نویسنده : سمانه ....
نظرات ()
به نام خدای عاشق و معشوق

 

می رهم از خویش و می مانم زخویش
                     هرچه برجا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
                        در افق ها دور و پنهان می شود ......





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : دکتر علی شریعتی،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 آذر 1391 :: نویسنده : سمانه ....
نظرات ()
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود ،همه از هم میپرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است .

 

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام . یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق می کند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می كند که تو رابا طلا نوشته ،‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …  آیا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

 

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و تو را می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

 

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ، خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که تو را حفظ کرده اند ،‌حفظ کنی ، تا این چنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند .

 

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو . .آنانکه وقتی تو را می خوانند چنان حظ می کنند ،‌گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب

جهالت کشیده ایم 



نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : دکتر علی شریعتی،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 آذر 1391 :: نویسنده : سمانه ....
نظرات ()

نفس می کشم نبودنت را

نیستی

هوای بوی تنت را کرده ام

می دانی

پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است

تو نیستی

آسمان بی معنیست

حتی آسمان پر ستاره

و باران

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد

تو نیستی

و من چتر می خواهم ...

هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...

خودم را به هزار راه میزنم

به هزار کوچه

به هزار در

نکند یاد آغوشت بیفتم ...





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : منبع:http://adabotarab.mihanblog.com/،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 آذر 1391 :: نویسنده : سمانه ....
نظرات ()
مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم ...!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 آذر 1391 :: نویسنده : سمانه ....
نظرات ()
خواب خواب خواب

             او غنوده است

                 روی ماسه های گرم

                                  زیر نور تند آفتاب


از میان پلک های نیمه باز

                 خسته دل نگاه می کند


جویبار گیسوان خیس من

             روی سینه اش روان شده





ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : فروغ فرخ زاد،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 آذر 1391 :: نویسنده : سمانه ....
نظرات ()
تو باور نکن اما من عاشقم
به یادم هست آن سوز زمستان را عزیزا...
که چون خورشید بر یخبسته جان من دمیدی.
بیادم هست آن پاییز غمزا را که....
... تنها بودم و تنها ، تو اما ناگهان از راه رسیدی ...
...کبوتر وار از این شاخه به آن شاخه پریدی.
مقصد، از مقصود ماهم دور تر
راه ناهموار بود و همسفر ناجورتر
در نهایت ،بی نهایت خفته بود
دل مردد بود ،و هم آشفته بود
آسمان تاریکتر هر لحظه شد
گفتگوها از جنس باران شد
جز جدایی چاره ایی بهتر نبود...؟؟؟
یا لحظه ایی شیرینتر از آخر نبود...؟..




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 آذر 1391 :: نویسنده : سمانه ....
نظرات ()


۱- روزای اولی که اومده بودم پرنس‌جورج، یه چیزی خیلی برام جلب توجه می‌کرد، اونم تعداد آدمایی بود که توی خیابون، خوابگاه، سر کلاس، یا توی پارتی با ویلچر رفت و آمد می‌کنن. یعنی کم‌کم داشتم احساس می‌کردم که ویلچر هم یکی وسایل نقلیه‌ی رسمیه و بعضی‌ها واسه کلاسش سوار میشن. اون اوایل خیلی ساده‌لوحانه با خودم فکر می‌کردم که شاید این وایت‌ها از نظر ژنتیکی نقص خاصی دارن که
 تعداد آدم‌های فلج توشون خیلی بالاس. حتی توی اینترنت هم راجع به این قضیه تحقیق کردم! اما بعد از یه مدت فهمیدم که نه، دلیل اینکه توی ایران هیچ وقت این آدم‌ها به چشم نمیومدن، این نبود که تعدادشون کمتره. اونا فقط از جامعه «جدا» شده بودن، یا به واسطه‌ی احساس خودشون، یا به واسطه‌ی عدم درک جامعه از شرایطشون.

جامعه‌ای که نه تنها اتوبوس‌هاش جایی برای قرار گرفتن ویلچری‌ها نداشت (که یعنی کـــون لق آدم‌هایی که فلان مشکل رو دارن)، بلکه مدارس افراد مشکل‌دارش هم از مدارس آدم‌های «معمولی»ش جدا بود، و ما دوازده سال روی میز و نیمکت‌هاش نشسته بودیم بدون اینکه اساسن بدونیم بچه‌های این شکلی هم بین هم‌سن و سال‌های ما وجود دارن. حالا اینجا، توی هر محیطی، همیشه آدم‌هایی با این مشکلات حضور فعال دارن و خیلی عادی‌تر و خوشحال‌تر از امثال من دارن به تمام جنبه‌های زندگیشون می‌رسن.



ادامه مطلب


نوع مطلب : سرگرمی، داستان، 
برچسب ها : بخونیننننننن،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 3 آبان 1391 :: نویسنده : سمانه ....
نظرات ()


( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7